تبليغاتX
ژوان

ژوان

پاتوق هم کلاسی های سابق

سبحانک فقنا عذاب النار

مرد باش، گناه مارو نبین.

زیر چشم ، دوش حمام است که سخت می گرید. ببین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 20:35  توسط علی  | 

ياد ياران

سلام بر همه دوستان عزيز. خيلي وقته كه بعضي از شما رو نديدم. خيلي وقته كه يه مطلب روي وبلاگمون نذاشتم. حالا حس خوبي دارم كه اين مطلب رو مي نويسم. راستي خبر دار شدين كه عليرضا به سلامتي ازدواج كرد؟ از همين جا بهش تبريك ميگم و براي اون و همسر محترمش آرزوي خوشبختي دارم. نزديك 6 ماهه كه از جواد خبر ندارم. يه وقتايي به وبلاگش سر مي زنم. تا چند ماه قبل كه مي رفتم توي وبلاگش راجع به مطالب قشنگش نظر مي دادم. اما اين جواد بي معرفت به همه نظرات وبلاگش جواب مي داد اما به نظرات من جواب نمي داد. الان فقط هر چند وقت يكبار كه دلم براش تنگ ميشه مي رم توي وبلاگش و مطالبش رو مي خونم اما ديگه نظر نمي دم. نمي دونم چرا از دوستاي قديمي خودش دور شده. نمي دونم چرا دوري مي كنه از آدمايي كه حداقل 8 ساله از سال 1382 تا الان با هاشون دوست بوده. علي ج هم كماكان به درس و بحث مشغوله. البته به من گفت كه اگه فرصت بشه مي خواد توي كنكور فوق ليسانس شركت كنه. اميدوارم با رتبه خوبي در يه دانشگاه خوب قبول بشه. چون استحقاقش رو داره. علي س هم ظاهرا براي خدمت مقدس به تهران منتقل شده . بهش گفتم هر وقت فرصت كرد يه سر بياد پيشم. احمد هم ظاهرا به كرمان رفته تا در دارالقرآن وزارت نفت كار كنه. از هاشم هم طبق معمول خبر خاصي ندارم. مهدي هم كماكان در شهرداري مشغوله. با داوود خيلي وقته كه ارتباطي نداشتم. هركس ديدش لطفا سلام من رو هم بهش برسونه. از مجيد هم خبر جديدي ندارم و فكر كنم كماكان توي جوين به كار قبلي اش مشغول باشه. دلم براي همتون يه ذره شده. به ياد ما هم باشيد. يا علي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 17:40  توسط حامد  | 

پیشکشی به سید مهدی: من تو رو فراموش نمی کنم.


فقهای قدیم بحث می کردند که آیا گرفتن دست دختر نامحرمی گناه است یا نه: ولی

مردم امروز از دست دادن چنین فرصت گرانبهایی را گناه می دانند و می گویند:

 که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد    خطا بود که نبینند روی زیبا را

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اللعین.

اکنون میان آدمی و آدمی فرق است. نشان مرد خدا آنست که او را ببینی از خدا یاد آید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:16  توسط علی  | 

" این منم "به جای علی

 سلام بچه  ها

بالاخره ما هم آدم شدیم البته با کمک و مساعدت علی. این مدیر فلان فلان شده منو غیر فعال کرده بود.

- مجیدام 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:10  توسط علی  | 

تقدیم به جعفر

دوست دارم هر چه زودتر برگردم به اون آسایشگاه کوچیک پادگان، با صدتا تخت چفت در چفت، با دسشویی های کثیفش، با توهین هایی که بعضی وقتها به ما می کنن، با رژه هایی که توو میدون صبحگاه میریم، با پوتینهایی که همیشه واکس زدست. با اون لباسهایی که همیشه ی خدا خیس عرقه. با اون قیافه هایی که در هفته یکبار هم جلوی ایینه خودشه نمیبینه.فقط به یه دلیل: اونجا حواسم به قلبم نیست. به قلبی که پر از غم و عشقه. ناامیدم. ناامید.

فقط فراموشم نکنید.

اولین مرخصی من:

 جعفر عزیز،

در باغ شهادت باز باز است.

فراموشم نکن،

جعفر، یاد اون اتاق و اون شبها بخیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:48  توسط علی  | 


سلام دوستان عزیز تر از جان

حالتون خوبه؟

بچه ها، من درتاریخ 1/6/90 ساعت هفت صبح، یعنی چند روز دیگه دارم میرم خدمت. دو ماه اموزشی سربازی رو در مرکز اموزشی مرزن اباد چالوس( نیروی انتظامی) می گذرونم و بعدش هم مجددا به جای دیگه ای که هنوز مشخص نیست میرم.

با قلبی ارام و اکنده از ارام (!!!!!!!!) از میان شما می روم.

ان شا الله که من رو به عنوان یک دوست فراموش نخواهید کرد.

من که به یاد همه ی شما هستم

به یاد حاج احمد

محمد جواد(بیست و هفت مرداد ماه)

جعفر جون

حامد

مهدی

علیرضا

علی

مجید و پسرش

هاشم

محمد اصفهانی

مهدی سلیمی

رضا غیاثی

صادق و صادق

دوستان خوب پژوهشکده

سید مهدی

حسین سبزه

همه و همه هستم.

بیشترین عکس ها و فیلم ها رو از اون شبها من دارم. نگاهشون می کنم همیشه.

ان شا الله شرایط جور بشه تا همدیگرو ببینیم.

خداحافظ دوستان خیلی خوب.

راستی بچه ها، به ادامه مطلب برید. عکس گذاشتم. البته وقتی میرید ادامه ی مطلب، ازتون رمز میخواد. رمزش اسم کوچیک دوستمه که صدای خوبی داشت و رفته بودیم روستای کپ خونشون. اسم کوچیکشو به انگلیسی تایپ کنید. اگه با مشکل مواجه شدین توو نظرات خبرم کنید تا برطرف کنم.

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 0:18  توسط علی  | 

" دلم آنقدر گرفته ست که چشمم را تو ! "

این اولین سحری ماه رمضان بود که بعد از حدودا 7 سال توو خونه بودم. بعد سحر، یاد ماه رمضان توو خوابگاه و دانشگاه افتادم، و پرت شدم به اون زمان و تمام خاطرات رو توو ذهنم مرور کردم، خاطرات خوب و خنده دارشو برای مادرم توو آشپزخونه تعریف می کردم و می خندیدیم. یاد اون زمان ها واقعا بخیر

یاد جعفر جان، که افتخار دوستی باهاش رو توو دو سال اخر دانشجویی داشتم. به یادت هستم

یاد محمد جواد، که افتخار دوستی باهاشو از روز اول دانشجو شدنم، داشتم، شب اول سال 1382 که رسما دانشجو شده بودم، به ما اتاق داده بودن، ولی من و اون با اینکه اصلا همدیگرو نمیشناختیم، یه پتو گرفتیم  و رفتیم توو سالن تلوزیون خوابیدیم. به یادتم.

یاد علی جنتی، که  از خدا میخوام هر جا هست موفق باشه

یاد هاشم تورانی، که بی وفایی میکنه

یاد مهدی دانش، که همچنان به عنوان یک مومن، با من کنش اجتماعی گرم نابرابر داره و من همیشه کم میارم در مقابلش

به یاد مجید، که چایی خوردن توو اتاقش به اندازه سیب خوردن توو بهشت لذت بخش بود، به یادتم به طرز شدیدالحنی

یاد علیرضای نباتی، که دلم میخواد یه بار همه ی بچه ها جمع بشیم توو خونش

یاد حامد اکبری، که بعد از امتحان ارشد، اکثر جمعه ها رو با هم می رفتیم شبگردی، یادش بخیر

یاد حاج احمد، چه حالی کردیم توو لزیر، فقط داشتیم می خندیدیم ! دلم میخواد وقتی همه داریم میریم خونه ی علیرضا، بیایم از مغازه ی تو واسه توو راهی خرید کنیم!

یاد داوود خان، نمی دونم چرا جدیدا هر وقت سریال شهر قشنگ رو می بینیم، وقتی اقای کاووسی رو می بینم به یاد تو می افتم داوود. به یادتم

یاد همه ی دوستای خوبم، به یاد همتون هستم. دلم برای همتون تنگ شده.

دلم برای همتون تنگ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 4:58  توسط علی  | 

در سمت توام.

 ( این پست رو ماه رمضان سال قبل از اتاقم توو خوابگاه نوشتم.الان هم همون پست رو آرودم.)

آقا با تمام فاصلم، دیوانه این دعا شدم.اونم نصفه شب: نزدیکای اذان تهران که میشه، رادیو ۳، ۴ دقیقه مونده به اذون، این دعا رو از زبان امام خمینی پخش می کنه. واقعا تکان دهنده ست.دیوانست. هر چی گشتم توو اینترنت که صداشو بگیرم نشد. الان که فکر می کنم می بینم اگه ماه رمضون تموم بشه، دیگه این دعا پخش نمیشه و این خیلی ناراحت کننده ست.

إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةًبِعِزِّ قُدْسِكَ

خدایا! مرا كمال گسستن از غير و پيوستن به خودت عطا كن‏ و ديده دلهايمان را با فروغ نگاه به خود، روشن سازتا ديده‏هاي بصيرت دل، حجابهاي نور را از هم بر درد و به كانون عظمت‏برسد و جانهاي ما آويخته درگاه عزت و قدس تو گردد.

به امید روزی که من دیگه ....... .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 16:36  توسط علی  | 

خا بیا من برگشتم. مثلا چی شد؟

خیلی باحالی؟

سلام به دوستان قدیمی. خیلی مخلصم.

فعلا سخت درگیر اموزش تکمیلی سپاه پاسدران جمهوری اسلامی هستم، برای همین اصلا حس شاعری ندارم.

چند روز دیگه هم میرم خدمت مقدس.

شب بخیر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 19:36  توسط علی  | 

 

 

بچه ها! 

 

 

جون ... هاتون

 

 

برگردین... !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:58  توسط حاج احمد  |