تبليغاتX
ژوان
ژوان

پاتوق هم کلاسی های سابق

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:11 توسط هاشم| |
 

سلام

ای بابا من نمی دونم چرا اینقدر بعضیا مثلا سرشون شلوغه؟

نمی کنن یه سری به پژوهشکده بزنن بلکم (بلکه) رفیق شفیقشون راه  گم کرده باشه اون وری

یا لا اقل یه سری به ژوان بزنن٬ یه مطلبی٬ نظری٬ خوشامدی٬ چیزی

بازم تاکید می کنم          من مشهدم

 

 البته میدونم که حاج آقا دانش میدونن من مشهدم چون اگه 

 نمیدونستن که زنگ نمیزدن خونه ما و بعد هم با حرف نیمه تموم  قطع کنن

این مطلب بالاخص قابل توجه هاشم و جواد و  جنی علتی . 

 حساب علی س رو هم می رسم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:57 توسط حاج احمد| |
 

 

         من مشهدم

 

 

                                                           

                                                                         

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:38 توسط حاج احمد| |
سلام بر ساده دلای من.خوبین؟ اومدم پیش علیرضا و حامد.فعلا پیش اینام.با یه مکافاتی اومدم توو محوطه ی کوی.هر لحظه احتمال داره شکنجه بشم

 راستی، این روزها همه داماد می شوند.شما چطور؟

این روزها همه ۴۵۷ نگاه می کنند، شما میرین حوزه؟!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:6 توسط علی| |
وقتی حاجی بلاگر می شود!

حاجی یه کم کوتاه تر بنویس، هرچند می دونم دلت پر درده

 

وقتی مجید اسکن به کافی نت می دهد!

مجید جان ورودیش ۲۰۰تومنه، تا ۲۰ دقیقه هم رایگانه! پس نترس تو که پول دادی یه خبری هم از اربابت بگیر

 

وقتی پای اجنبی به وبلاگ باز می شود!

برادر ص چ دوباره این دور و برا ببینمت ...

 

وقتی بقیه هیچ کاری نمی کنند!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:3 توسط جواد| |

سلام.

اين روزا دارم به روزاي آخر فكر مي كنم. روزاي آخر خدمتم، روزاي آخر عمرم، روزاي آخر عمر آقاي ... كه نميدونم مرگشو مي بينم يا نه و روزاي اول تولدم( كه يادم نمياد) و روزاي اول تولد اميد كه ميميره و زنده ميشه و روزاي اول زندگي كه شايد هنوز آغاز نشده يا شايدم تموم شده يا شايدم ما زنده ايم اگه خدا بخواد ولي وقت مرگ حقيقت آشكار ميشه و ميشه تو اون دنيا براي هميشه زندگي كرد....

  اين روزا دارم از بوي گند ريا خفه ميشم  و نزديكه تنفر استفراغ كنم  ولي مجبورم با تقيه قورتش بدم  و با خون دل بهش مزه بدم  ( آخه خون دل كسي كه دلشوره داره حتما شوره و نمك داره و الا كه دلشوره نداشت)( منم  الان دلشوره دارم ) بله خون دل ميخورمو نمك به جگرم ميپاشم. اون وقته كه جگرم خوردني ميشه. مامانم هميشه مي گفت الهي جيگرتو بخورم( همين جا تاكيد ميكنم فقط مامانم اينو مي گفت. فكر بد نكنيد لطفا)

بله خون دل و صبر و غمباد ...

از بومغلتوناي دوپا كه روي پيشونياشون به خاطر سجده بر بنز سوارا علامت بنز خود نمايي ميكنه ( حتما سجده است چون بعيد ميدونم مهر داغ باشه )

از سه پاهياي بي دست و پا كه انواع مختلف دوپا سه پا و بي پا دارن، و از اونايي كه از ... بعضيا ميخورن و با كارخونه نساجي ابريشم قرارداد دارن...

از برادران واقعا زحمتكشي كه ندانسته يا دانسته با زحمتاشون موجبات راحتي اونايي كه حتي به فكر شونم نيستن رو فراهم مي كنن...

 و از خيلي چيزاي ديگه ...

بابا به كي بگم متنفرم؟

من نمي دونم آقا با اين همه فدايي ماركدار چي جوري دووم مياره؟ اشتباه نكنيد منظورم اون آقاست. بله دقيقا همون آقا

الهم نشكوا اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و قلة عددنا و كثرة عدونا

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:41 توسط حاج احمد| |
 

 

کودک داغستانی به مسکو می آید؟!

 В Дагестане на теле младенца проступают цитаты из Корана

کودک 9 ماهه داغستانی که روی بدن او بطور عجیبی آیاتی از قرآن پدیدار می شوند و پیشتر اطلاع داده شده بود که فردا به مسجد جامع مسکو آورده می شود، به مسکو نخواهد آمد.

وی گفت: "شب گذشته این کودک دچار تب شدید شد. از این رو دیدار برنامه ریزی شده با مسلمانان در مسجد جامع مسکو برای مدتی نامعین به تعویق می افتد".

به گفته وی، روز پنحشنبه یک هواپیما برای آوردن خانواده این کودک به داغستان رفته است.

نیازوف افزود: "ما تصمیم گرفتیم که دیدار علی و مسلمانان پایتخت را برای مدتی به تعویق بیندازیم. بجای آن امام عبدالله، امام مسجد روستای (محل اقامات علی) که شخصاً نوشته روی بدن علی را دیده است، به مسکو می آید. او از روحانیون و مونین بخاطر توجه به خانواده یاکوبوف ها قدردانی خواهد کرد".

"مدینه یاکوبووا" مادر علی پیشتر به «ریا نووستی» گفته بود که نوشته ها روزهای دوشنبه و جمعه روی بدن فرزندش پدیدار می شوند و در این زمان دمای بدن وی به 40 درجه می رسد، او فریاد می زند و می گرید. نوشته ها سه روز باقی می مانند و سپس به تدریج محو می شوند و جای آنها نوشته های دیگری پدیدار می شوند. نماینده مسجد روستای محل اقامت این خانواده نیز سخنان وی را تایید کرده است.

این مطلبو از وبلاگ شبهای روسیه گرفتم.وبلاگ جالبی داره و از پیوندهای داوود هم هست.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:23 توسط علی| |

 

1 نوامبر 2009. روز بکشنبه ساعت 2 و 10 دقیقه نیمه شب. راستی به نام خدا.

غم نان اگر بگذارد......

البته زیاد غمش نیست، ولی در مورد خرید دف غمش هست

چند روزیه که کنسرت جدید شجریان به اسم رندان مست رو گرفتم و تقریبا هر شب گوشش میدم.

مث امشب که بطرز فجیعی آهنگ رو گوش میدادم و حتم دارم که اگه در حین گوش دادن، ازم فیلم گرفته می شد، می مردین از خنده.مث فیلمی که خونه ی جواد ازم گرفته شد و بطور زنده، صدا گذاری می شد

چه کنیم. این کنسرت جدیدش مخصوصا چند تا از آهنگاش آدمو از جا  می کنه.البته منم زیاد به زمین بند نیستم.آدمم نیستم! ( به قول علیرضا، البته من.....)

توو این کنسرتش از ساز دف بطور وحشتناکی استفاده شده، که فقط کافیه یه خورده موقع گوش دادن، پاهاتو تکون بدی، بعد در عرض 30 ثانیه می بینی که تمام نقاط بدنت( آره حتی اونجا ها، جدی میگم. تجربه کردم که میگم!) بدون اینکه خودت در جریان باشی، شروع می کنن به هورا کشیدن و تلاطم.

من بقدری غرق ساز دفش میشم که واقعا فک می کنم این صداهایی که داره در میاد از ضربات من به هوای اتاقه، نه دف زدن حسین رضایی نیا( نوزانده ی دف). اینقدر دف می زنم که بازوهام میگیره و تمام بدنم خیس عرق میشه. من به شدت به موفقیتم توو دف اعتقاد دارم، واسه همینه که دنبالش نمیرم.صبر می کنم تا ازدواج کنم بعد، بعدش تمام ضربات و لگدایی که قراره به بانو بزنمو به دف بزنم. شایدم بعد از ازدواج نرفتم دنبال دف

اینا رو گفتم که تهش بگم: این روزها همه ازدواج می کنند.شما چطور ؟

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:21 توسط علی| |

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم و

الملائكة يد خلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم

سلام. ورود خودم رو به  جولانگاه دلبران و دلدادگان تبريك ميگم.

البته قبلا از پنجره بارها سرك كشيده بودم ولي حالا وقتشه كه ديگه از در بيام تو

خيلي دوست داشتم كه سلامم قرآني باشه به خاطر همين آيه فوق رو از سوره رعد براتون انتخاب كردم. ايشالا كه همتون ببخشيد هممون توي اين آيه باشيم.

مدتها بود به ژ‍وان سر مي زدم و از مطالب جسته و گريخته  دوستان كلي انرژ‍ي مي گرفتم البته انر‍ژيش هيچ ربطي به انرژي هسته اي و بنزين و حاملهاي انرژي و سهميه بندي و سهميه نبندي و حذف يارانه و ... نداره ها. گفته باشم.

 ببخشید یه دفعه ای عصبانی شدم

بعله سر مي زدم و دوست داشتم خودم هم مطلب بنويسم تا دوستان نظر بدن و از اين جور چيزا تا اينكه جواد آقاي گل اين امكان رو برام فراهم كرد. جواد جون ممنون.

همين جا از همه به خاطر مطلبهاشون و نظرهاشون تشكر مي كنم. از جواد و علي س  و هاشم و ( عجب كاري كردم حالا بايد واسه اينكه دعوا نشه همه رو نام ببرم) بعله از هاشم و داود و حامد و عليرضا  محمد رفيعي و علي ج و مجيد و مهدي ( اين سه تاي آخر رو همين جوري گفتم) تشكر مي كنم.

به لطف خدا و مرحمت آقا جواد از اين به بعد ماهم داريمتون پس مارو داشته باشين. بگير منو

خوب ديگه فعلا تا بعد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:23 توسط حاج احمد| |
 

آقا این عکسه چرا اینقدر بزرگ خورد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:6 توسط جواد| |